۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه


 از پنجره ی نیمه باز زندگی ام
می آید باز
دستی که از تکرار نمی ترسد
وبا تمام بیهودگیها آشناست
 که تمام بیهودگی های تنم را لمس می کند .
رنگ از تنم می پرد .
خود را به خاطر نمی آورم
خون در رگم
گردش قلم سرخی ست بر شعری سپید
نفس در سینه ام حبس  
ناشناخته تر از او / از آنی که نامش را نمی دانم
نمیشناسم .
 تصویری کذایی  و وهم آلود .
وهم آلودتر از وهم ۔ داشتن واژه هایی از آن خود
 زبان خود را نمی فهمم  
بیگانه از خودم چرا ؟
حس می کنم اسیر این زندگی سرخم
آلوده تر به هر آنچه در من و بر من است
آه ! این دو گره زیر چانه ام از این روسری سیاه
چنان بهم آمیخته اند
که حسادت تنهایی مرا بر می انگیزند
چه بی اعتنايي خنده داری به بودنها
 من غرق این آمیزش شجاعانه گشته ام !

می خواهم بگویم محو این خوشبختی ام
به همان اندازه که دلخور از وجود یک ترک بر دیوار
و این تاقچه قدیمی
آن تنگ مملو از شراب سرخی که دیگر مستم نمیکند

دستی که تمام بیهودگی های تنم را لمس می کند
 صدای نفس نفس زدنهای مرا
به هنگام بوسیدنم
در پیله نگاه پر رمزش محبوس می کند
آه یادم نبود زبان زن بودنم را گاز بگیرم !!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر