برای حبیب لطیف پور
امشب شب باريدن و مهمان دارد این دلم
زان هرچه غمت آبستن و ویار دارد این دمم
تا صبح کنم دعا ی دل خم ست سرم بر این تنم
بغضِ ِ گره آلود ه ای گردید طناب گردنم
زین لج خدا با ما گرفت کران ندارد این یمم
بی آشیان و خانه ام من بی دیار و علمم
در شرح این رنج درون چه ناتوانی ای قلم !
امروز جان تو را برند فردا من و باز هم منم
داد زنم بیداد را سرخ ست زبان ٬ سبزست سرم
عهد دلم افسانه نیست من این جور را از پی کنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر